اگر آدم جدیای باشید دنبال کاری میروید که پول داشته باشد. اگر در جمع دوستان دوران دانشگاه یا دبیرستانتان در سالن فوتبال موقع لباس عوض کردن از شما پرسیده شد کارتان خوب است یا نه منظورشان دقیقاً این است که چقدر پول در میآورید. اصلاً اشتباه نکنید و هیچ وقت نگویید زیاد در نمیآورم ولی کارم را خیلی دوست دارم. چون ممکن است دفعه بعد برای سالن رفتن به شما زنگ نزنند.
با این حال، اگر حتی عاشق کارتان باشید ولی نتوانید مخارجتان را تأمین کنید، باز به بنبست میرسید و نهایتاً مجبور خواهید شد کار را تعطیل کنید و از اول شروع کنید. از اول شروع میکنید ولی این دفعه فقط و فقط به پول فکر میکنید. اکثر آدمهایی
در زندگی انسان حقایقی هست که حق مطلب به آنها ادا نمیشود. مثلاً این حقیقت که همین حالا که در حال خواندن این وبلاگ هستید و در پسزمینه ذهنتان اقساط معوقه بانک را یک بار از بزرگ به کوچک و سپس از کوچک به بزرگ مرتب میکنید و در عین حال حرفهایی که دوست دوران دانشگاهتان پشت سرتان زده شما را دلگیر کرده و به سختی سعی میکنید آرزوهای دستنیافتنیتان را فراموش کنید، درست در همین لحظه هزاران مارمولک در بیابانهای تاریک اطراف شهر چشم به طعمه دوخته اند. درست در همین لحظه درختان افری و چنار جنگلهای شمال در سکوت مطلق به نفس کشیدن خود ادامه میدهند. درست در همین لحظه، میلیونها ماهی بیتفاوت نسبت به تمام دل
در زندگی شخصیمان همه چیز طبق روال پیش میرود اما در نقاط مختلف دنیا اتفاقاتی در حال رخ دادن است. از آنجا که دوست داریم بدانیم در دنیا چه خبر است روزنامهها، خبرنگاران و رسانهها را به وجود آوردهایم تا به ما کمک کنند بدانیم چه اتفاقات مهمی در نقاط دوردست در حال رخ دادن است. دویست سال پیش رسانهها هیچ نقشی در زندگی ما نداشتند اما حالا تصور ما از دنیا تماماً توسط اخبار شکل میگیرد. امروزه ما تقریباً هر روز از اتفاقاتی که در کاخ سفید میافتد مطلع هستیم. هر شخصی که در یکی از شهرهای اروپا مواد منفجره به خودش میبندد و خودش را منفجر میکند خبرش به دست ما میرسد. هر زلزلهای در ژاپن و هر آتشسوزیا
من اعتقادی به سنتها ندارم. اکثر اعتقاداتم مدرن و حسابشده هستند. مثلاً توزیع کردن نذری بین فامیلهایی که زیاد هم فقیر نیستند را نمیفهمم. یا ارتباطی بین خوشیمنی و بریدن سر حیوانات بیگناه نمیبینم. بخت و شگون و فال و امثال اینها برایم واژههای بیگانهای هستند. با این وجود در بعضی از رسوم سنتی حکمتی دیدهام که فکر میکنم دنیای مدرن میتواند چیزهای زیادی از آن بیاموزد. چون دنیای مدرن همیشه بر سنتها تاخته. حق هم داشته. سنتها اکثراً عجیب، غیر قابل توضیح، وحشیانه یا کلاً غلط هستند.
چهل روز پیش پدربزرگم از دنیا رفت. مرگش ناگهانی نبود اما ما عمیقاً داغدار شدیم. او بزرگ ما بود و با زحمتهای شبانه
برتراند راسل میگوید: «لذت زیادی از دانستن چیزهای بهدردنخور به دست میآید.» راست میگوید. من از دانستن این چیزهای بیهوده لذت بسیاری میبرم:
ویلیام شکسپیر(۱۵۶۴-۱۶۱۶) در وصیتنامه خود فقط یک جمله درباره همسرش مینویسد: «...و برای همسرم، دومین بهترین تختخواب خانه با ملافهها...» همین. نه جمله محبتآمیزی، نه توضیحات اضافهای. سهم همسرش به نسبت چیزهایی که برای خواهر و خواهرزادهها و دخترها و دامادها و نوهاش به ارث گذاشت به قدری ناچیز است که بیشتر به کنایه و تمسخر شبیه است. البته گفته میشود در آن زمان، بهترین تختخواب که نشانهای از وضع مالی خوب بود را در اتاق نشیمن قرار میدادند تا به مهمانان